تبليغاتX
مظنونین همیشگی
. داداش این گوشیت  چیه؟سونیه؟یا ایران سله؟عزیز  بخوام ازین موبالا بخرم به نظرت کدوماش خوبه؟میخوام زنگش خوب باشه بلند پخش شه؟ ما  گوشامون سنگینه یواشارو نمیشنویم تولیا بلنده داداش صداش؟ اینا رو از کجا باید گرفت؟آدرسشو مینویسی ما سوات نداریم میدیم غلوم رضا اگه دیدیمش بخونه واسمون اگه بلت نبود میزنیم تو سرش مقشاشو خوب بنویسه  یاد بیگیره  اینا ازون طرف صدا خوب میره یا میاد؟اما  رنگش خیلی به شما میاد به لباستون چشه شیطون کر جوونی خوش قد و بالایی قدر خودتو بدون   خدا به مادرت ببخشه به حقه ابلفضل که قربون دهن خشکیدش برم داداش آب نداری یه چیکه بدی گلومون خشکه؟  ما که نمی تونیم اینقدری پول نداریم ازون در دارا بخریماما ازین موبال ارزونا چیه؟تولیاس تالیاس ؟داداش اینا شمارشم همشون اولش باید صفرو زد بد دکمه هارو زد یا اتوماتیسیونه  ولی میگن سرطان زاس واسه همین میترسیم غده شه  ما ازون ارزوناش میخوایم که زنگش خوب باشه اهنگ سوزناک پخش کنه واسه رفیقمون گریه میکنیم باهاش ازونا گرونه داداش؟ببخشید ما اینقدر سوال میکنیما یا میگیم داداشا؟ اخه جای داداشه مایی عزیز مایی همون اول که دیدمت مهرت نشس به دلم ما اگه  کسی مهرش به دلمون بیفته مهرش میفته به دله جددمون علی اصغر وقتتم گرفتیم واقعییتش ما دو تا بچه داریم یعنی  یکی غلامرضایه یکی علی اصغر یکی هم دختره کنیزتونه  دستبوسن جفتشون داداش غلام شمان یکی شون کوچیکتره اما اون یکی خیلی  بزرگتره  . هر دو داداش درس خون نیسن علی اصغر که مدرسه نمیره  باباننشونم که ما باشیم دسمون قلم ندیدن تا دیدن سیقار بوده وبطری  داوا و عرق و کمربند  اینا هم تو کوچه ولن درس نم خونن نه ما سوات داریم نه ننشون داداش شما بهت میخوره دانشگاهی هستی آزاد شهریه گرونه؟همش کار رفسنجانیه که زمینارو داره تو شرستونه ما بچش هفتا زمین خریده متری به قرری اون سالا هزار تومن الان شذده متری چه قدر  خودت با سواتی دیگه حساب کن فقط شاه کبیر  اریا مهر اعلی حضرت داداش به خدا بعضی شبا میشینم واسش زار میزنم اینقدر دوسش دارم میبینمش تو تلویزیون اشک میریزم یه بار رفتم دستشو بوس کردم عسک گرفتم به خدا یادم نمیره یه شعرم برای اعلی حضرت گفتیم ای دیو سپید پای در بند ای گنبد گیتی ای دماوند چنتا شعر گفتیم واس وجود مبارکش به خدا  عشق میکنم تظاهرات میشه میریزن داداش ولی امسال انقلاب میشه من به همه گفتم  .داداش ما الان چن ساله بچه هامونم  ندیدیمشون شما که غریبه نیستین عزیز  وقتتو نگیرم؟اینا رو ما بچه بودن میبستیم به کمربند یکیشون غلامو میگم کوچیکتونه درس نمی خونه پدرسگ اون یکی هم ننه هرو اذیت میکرد بی ادبیه  میرید تو شلوارش یا بالا میوورد کف اتاق ننه هم وسواسی میگف نجسه نماز نداره ما میگفتیم بزن تو سرش بره توبی ادبیه  موال برینه  ننه هه میگف این مادر زایی علیله نمتونه باید ببریمش امام رضا پاشو شفا بده دیگه از دسه شابدولظیم کاری بر نمیاد  همش تو کوچه موچه پلاسه غلامرضای ما به تیله بازی شانسی میفروشه تابستونا هم گوشویلو بلال  ننه هه زن بسازی بود رفتیم شرستون عقدش کردیم نمی دونست  اما با همه چیمونم ساخ  بردیمش تو یه زیرزمین نمور چل متری  تو دروازه قار داداش بلتی اونجارو؟ایشاللاه بیان قدمتون رو چشم آدرس میدم داداش بیان به مادر بچه ها هم میگم یه چیزی بپزه در هم عسکرم زدم به اتاق نشونتون بدم ولی داداش امسال انقلاب میشه  . ما که افتادیم حبسی میرفت خونه مردم کارگری علی اصغر ما هم وقتی زمستون شد داداش زیر زمینه نم داشت ننه هه برد دکتر گفته بود این باهدعمل شه  ما که حبسی بودیم ننه هه بچه رو برده بود پابوس آقا شابدولظیم بست نشسته بود که تا شفاشو ندی بر نمی گردم  ننه هه خیلی اعتقاد داش تا پول دسش میومد سفره مینداخت صدای اذونو که میشنید میزد زیر گریه روی خوش ندید تو زندگیش تا بود که خونه ی ننش تو شرستون زیر لقد باباهه بود بدم که اومد زیر جفت و لگد ما اما زنه با ایمونی بود داداش تو شرستونه ما حالا ادرس میدم رفسنجانی یه کوه خریده پر الماس  ما سیاستمون خوبه ما زمان این حکومت زندان بودیم لیسانس داشتیم قدیم اما الان اکثرش یادمون نیست داداش ننه ی بچه ها   نمازش ترک نمی شد اما حاجت میگرفت هر چی از خدا میخواست میگرفت با نذر و نیاز اما سر علی اصغر نمی دونیم چه خبطی کردیم خدا زد تو کمرمون این بچه علیل شد افتاد کنجه خونه حتمنی جایی کفتری یا کریمی زده بودیم گربه ای ما رو نفرین کرد سر روندنش از تو حیاط سر چله زمستون . ما که از حبسی اومدیم علی اصغر یه گوشه اتاق افتاده بود نشتاختیمش داداش ناراحتت نکنم ؟یه تیکه زمین داشتیم تو شرستون همرو فروختیم خرج عملمون کردیم واسه خوار برادرا رو بالا کشیدیم باباهه تا زنده بود پا زمین کار میکرد میدادبه ما میخوردیم   وقتی مرد به چله نرسید ما فروختیمش زمینوبه نصف قیمتم کمتر داداش   ننه هه ما هم مارو عاق کرد داداش از عاقه والدین بترس که اگه بگیره ول نمی کنه دیگه ننه هه از دسه ما دق کرد مادر غلامرضا دور ننه ی ما میچرخید از بس دوسش داش  خانوم بود اما ننه هه میدید مارو که از رستم دستون شده بودیم نیه قیلون داداش غولی بودیم واسه خودمون تو شرستون الانمونو نگا نکن زوارمون در رقته اون موقع  یلی بودیم تو سسیستون  اما داداش بترس از دوسه ناباب ما رفیق باز بودیم تا صب میشستیم پا مواتو تا پول باباهه بود ما سر حال بودیم  داداش شعرم میگیم دستم بگرفتو پا به پا برد تا شیوه ی راه رفتن اموخ چون هسیه من از  هسیه ی اوس عزیز یادم رفته اخه سوات که نداریم بنویسیم  اما بابا هه که رفت مثه یه گوه افتادیم تو چوپا دخترمونم دادیم رفت  تا بد و خوبو فهمیدو چادر انداخ سرش ننه هه بارش اوورده بود  با ایمون مدام با خودش تو روضه ها بود  رفت خونه ی شوور شووره به خیالمون که دوسش داره اقدس اووردش گف بچه خواهرمه شناسه مادره هم دید با ایمونه به دلش نشس گفت خوبه خلاصه فرسادیم خونه ی شوور هر روز با چشه کبود بر میگش خونه میبسش به باده کتک پدر سگ اونم موجی بود انگار میگفتن جبهه رفته بچشم نمی شد قرص مینداخ بالا مثه اسمارتیس رنگو وارنگ  نا اینکه بردنش مریض خونه دختره ما میگف شناسنومشو دیده چن تا زنه صیغه ای داره اون که افتاد  مریض خونه  دختره هم اومد وره دله ما . ننه ی ما مارو دوس داش وقتی افتادیم حبسی کمرش شیکس زن با ابرویی بود تو شرستون اما چارتا پسر پس انداخ همه شدن عملی به جز یکی که رفت جبهه شهید شد و چن تا که دختر شدن  ننه هه میگف تو پسراش فقط اون اهل  نمازو روزه بود همونم عاقبت به خیر شد  علی اصغرو هر روز مادر غلامرضا میبرد شابدولظیم داداش همیشه شفا میداد اقا خودش بدون دوا دکتر نذز میکرد صد تا دویستا دوهزارتا صلوات با لاخره شفا میداد با  صلوات شفا میگرف   نمی دونم چه خبطی کردیم به درگاش شاید چشمون کردن این اقدس  همسایه ی ما. یاما  چش چرونی کردیم اخه ما دختر زیاد به ما نمگاه میکنن یکی بود زهره خیلی مارو دوس داش کرد بود چشاش زاغ به خدا برامون سکه میخرید ادکلان همه چی اون یکی مینا بود اونم چشاش زاغ موها بور بود دوس شدیم با هم اونم میگف بدون ما زندگی نمی تونه کنه اما شوور کرد  چشاش شور بود مارو چش کرد اقدس چن بار به این زن گفتم این صلیطرو پاشو ببر مگه گوش کرد میگف صاب خونس چی بگم بهش    زنکه یه بارم زیر پای من نشس که بیا منو عقد کن پنجا سالش بود زنکه شوور که نداش اون اولا بود که ما خوش برو رو بودیم تازه از شرستون اومدیم تو خونش نشسیم  ما اون موقه حجب و حیا سرمون میشد غیرت داشتیم اما  تو این شهر داداش همه چیمونو دادیم اما هیچی نگرفتیم  گفتیم ما زن داریم دوسش داریم اما ببین این اخریا کار به کجاها کشید که تو چل متر اتاق چل تا رفیق عملی رو میوردیم حالا زنمونم هس دختره اومده قهر اونم هس  بشینو بکش    اونم یه چشو میزاش بیرونوچادرو میکشید رو سرش  با اون نگاش به ما زول میزد گاهی هم یه کتاب دعا میگرف دسشو مخوندو زار میزد اونقد اروم که خودشم حتمی صدای خودشو نمیشنید  هیچی نمی گف اما ما که میدونیم تو دلش نفرین میکرد  .داداش ما هم بعده حبسی افتادیم به سیگار فروشی و کپن فروشی وبعدم  دوا فروشی ازین میدون به اون میدون دروازه قارو راهن و شوش همه مارو میشناسن دادش شرداری که میریخت بساطمونو جم کنه آخه یه مدت سر کتابم باز میکردیم رمالی دعا میدادیم دسه زنایی که شووره تنبونش دوتا شده بود یا بچش نمی شد که شفا بگیرن مشکلشون حل شده یا دخترایی که بی شوور مونده بودنو بختشون دسه دختر شاهه پریون بود آینه میذاشتیم گمشده هارو پیدا میکردیم کاشکی میتونسیم زنرو پیدا کنیم که رف شرستون غیبش زد خلاصه یه مدت شهره  بودیم به اینکه دعاها مون سرطونیو شفا میده کاشکی بلت بودیم پای علیله علی اصغرو شفا میدادیم  شرداری میریخ  ده بدو جم میکردیم  خلاصه به هر دری زدیم اما خرجمون بالا بود  داداش اینارو میگم حالت گرفته نشه؟ ما از  شرستون اومدیم فک کردیم این جا اگه کسی میگه رفیقتم  دوست داره دوستته  ما هم دل رحم بودیم نه نمی گفتیم به کسی همون ماهه اول به همه د وسامون قرض دادیم هر چی پول باباهه  بدبخت تو زمین کار میکرد میداد به ما ما هم یه روز برنج فروشی یه روز کپن فروشی قمار بازی خانم بازی  دوسا رفیقا همرو بالا میکشیدن ما هم خر خره ی بابا هه رو میچشبیدیم که چی؟به ما برس میخوای پولارو ببری تو قبر مگه ؟هارتو پورتمون واسه بابا ننه بود  فقط بیرون که بودیم موش میشدیم  وقتتو نگیرم ؟خلاصه زمینارو تو شرستون خرج عملمون کردیم به جای عمل علی اصغر  تا اینکه یه روز ننه ی مادر بچه ها اومد تیرون از شرستون اومد زنرو دید داره از دس میره  داداش نشست زیر پاش که طلاق بگیرمثکه کسی رو زیر نظر داش تو شرستون  زنه هم هوایی شد هنوزم بر رویی داش  یه روز اومدیم دیدم بچه هارو زده زیر بغل رقته .ما هم که ویلونو سیلون صاب خونه به هوای زنه کاری با ما نداش آخه زنه کلفتیشو میکرد ما هم که دیگه برو رویی نداشتیم پولی نداشتیم به هوای عشق کردن با ما نیگرمون داره یا عقدش کنیم  ما رو انداخ بیرون ما که افتادیم به کارتون خوابی زمستونا داداش تا صب مسه سگ میلرزیدیم غلامرضای ما داداش دستبوسه افتاده بود به شانسی فروشی این اخریا ما هم با کمربند سر نعشگیو خماری میفتادیم به جونش علی اصغرم که دیگه جونی نداش ما بیفتیم به جونش پاهاش استخوناش بیرون زده بود مثه دوتا چوب کبریت داداش به خدا خیلی لذت میبرم میبینمت اینقدر با سواتی  و فقط هم شاهنشاهی با رفراندم .  حالا شما که غریبه نیسی ننه ی بچه هارو چه قد زدیم بچه شو انداخ از بس زدیم تو کمرش فقط به خاطر گرونی بنزین اعصابمون به هم ریخت  داداش اینارو بهت میگم نه که فک کنی بی رحمیم نه داداش به خدا میمردیم واسه همشون بضی شبا همین الانم تا صب زار میزنیم واسشون اما چه کنیم شرستونی بودیم تو این تیرونه خراب شده مثه گوه شدیم یه شب تو چوب یه شب تو مسترایه پارکا داداش چی بودیم چی شدیم اما رعشه میفتاد به جونمون  .خوب داداش رسیدیم فقط درو یواش ببند اعصاب نداریم

نوشته شده توسط صادق در دوشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1389 |
پسرک پتویش را تا صورتش بالا کشیده بود و فقط دو چشمش از زیر پتو هویدا بود . چشمانش اما باز بود تختش درست روبروی پنجره ی اتاقش بود هوا سرد بود و پسرک که پاهایش از پتوی کوچکش بیرون مانده بود از سرما خشک شده بود .

ساعت دوازده درست در ساعت دوازده شب مثل هر شب پسرک منتظر میماند تا پیرزنی قوزی بیاید و از پنجره ی اتاق به او زل بزند چشمان پیرزن بیحالت بود انگار که در جایش درست کنار پنجره ی پسرک همانجا سرپا مرده بود  و پسرک نمیتوانست از آن چشمها چشم بر دارد پسرک آن روز پیرزن را دید درست مثل همه ی سالها و شبها ی پیش و آن شب هم نخوابید درست مثل تمام روزهای این همه سال.

مادر سیلی محکمی به صورت پسرک نواخت پسرک به گوشه ای پرت شد کاش میتوانست فقط یک شب مادر را کنارش در اتاق خوابش   ببیند و به او پیرزن قوزی را نشان دهد و مادر باور کند که آنچه او از پیرزن میگوید قصه نیست خود واقعیت است اما مادر آنشب با مرد دیگری به خانه آمده بود و در اتاق پسرک را قفل کرد .

حالا پسرک بزرگ شده است و او بیست ساله است پسرک زیبا رو با قدی بلند و صورتی جذاب اما با موهایی سپید سپید.پسرک بیست سال است که نخوابیده است حالا نه فقط در اتاق خوابش که همه جا پیرزن قوزی را میبیند در ایستگاه اتوبوس وقتی که باران میآید و خیابان از عابران خالی میشود پیرزنی سپید مو است که درست روبروی پسرک آنطرف خیابان به حالت ایستاده میمیرد

روزی پسرک سپید مو  که حالا سی ساله است در ایستگاه اتوبوس دختری را میبیند دختری زیبا روست با چشمانی آبی و هیکلی خوش تراش  که پسرک را نه از ترس پیرزن که از عشق بی خواب کرده است پسرک هر روز در ایستگاه اتوبوس دختری را میبیند که به او لبخند میزند دختر چشم آبی از پسرک نمیترسد حتی یک بار پسرک در کیف او شالی سپید را انداخته است و روز بعد دیده است که دختر چشم آبی شال را تا صورتش در کولاک و سرما پیچیده و فقط چشمان آبی اش  مانده است که همچنان به پسرک لبخند میزند

دو ماه از ازدواج پسرک با دختر آبی چشم گذشته است پسرک حالا در آغوش دختر چشم آبی با خیال راحت میخوابد دیگر نه از پیرزن خبری است و نه از بیخوابی .حتی سرما هم رفته است شبها به جای آن سرمای طولانی گرمایی سوزان حکمرانی میکند گرمایی که هر شب از شب قبل افزونتر میشود پسرک آنقدر بیحال میشود که حتی صورت پیرزن را هم به فراموشی سپرده است از اتاق آنها مدام صدای سوزن چرخ خیاطی میآید که با سرعتی زیاد به پایین و بالا میرود

 یک سال گذشته است و دختر چشم آبی امروز قرار است بچه ای را به دنیا آورد پسرک شاد شاد است دسته گلی را گرفته است گلهایی همه به رنگ سپید و بویی که دختر چشم آبی را مست میکند پسرک سپید مو اتاقهای سپید رنگ بیمارستان را با سرعت باد میپیماید  به همه ی اتاقها سرک میکشد اتاقها را مه غلیظی پوشانده و هیچ چیز در هیچ اتاقی پیدا نیست  عطر  گلهای سپیدی که پسرک گرفته است اتاقها را معطر کرده است پرستارانی با لباسهای سپید که به اشباح میمانند از کنار پسرک عبور میکنند .حالا پسرک به مقصد رسیده است در را باز میکند فضای اتاق را مه پوشانده است رنگهای سپید دیوارها و پارچه هایی سپید رنگ است که مدام چشمان پسرک را مورد حمله قرار میدهند  پسرک جلو میرود اتاق انگار که انتها ندارد و هر چه که پسرک مه را میشکافد کمتر مقصدی هویدا میشود انگار که اتاق به یک ابدیت سپید  تبدیل شده است

نوشته شده توسط صادق در چهارشنبه یکم اردیبهشت 1389 |

 

 شخصیتها:

-مرد

-زن

-پیرمرد

سه مبل روبروی هم قرار گرفته است و میزی بزرگ بین زن و مرد قرار دارد بطری مشروب روی میز است و دو جام که  از هر دو اندکی باقی مانده روی میز قرار گرفته است در انتهای صحنه و پشت مبلها پنجره ای قرار دارد  زن و مرد هر دو روی مبل ولو شده اند و بین آنها و در کنار میز مبلی خالی وجود دارد مرد و زن با صدایی که  به ناله شبیه است و چندان واضح نیست با هم صحبت میکنند

مرد   امروز چه قدر خوشگل شدی مثل روزی شدی که  .......

زن حرفش رو قطع میکند

زن   میدونم کدوم روز رو میگی هنوز دارم لذتشو با همه وجودم احساس میکنم

مرد   منم درست همون احساس اونروز رو دارم

زن از برق چشمات معلومه

مرد   میدونی اون روز چی دلم میخواست اینکه  بالاخره میفهمیدم وقتی چشمات  خمار میشه و روی زمین میافتی و خون از بدنت  جاری میشه  بشینم و این صحنه رو نقاشی کنم

زن بلند بلند شروع به خندیدن میکند انقدر میخندد که به سرفه میافتد و خنده اش قطع میشود

زن  میدونی چه قدر دوسش داشتم ؟

مرد  چه آدم  بدبختی  تو هرکسی رو که دوست داری  ...

زن توی حرف مرد میپرد و حرفش را قطع میکند

زن نه عزیزم هر کسی رو نه .تو فرق میکردی 

مرد بلند میشود و ورقی را بر میدارد و در همان حالت بیحالی  با مدادی شروع به نقاشی  از زن میکند که روی  مبل ولو شده

زن: تو خسته نشدی که هر روز تصویر منو کشیدی و من هر روز اونو پارش کردم 

مرد:اگه پارش نمیکردی و دوسش داشتی فکر میکنی  که انقدر احمقم  که دوباره  یه نقاشی نو بکشم  من تنفر رو نقاشی میکنم و لذت میبرم  که میفهمم تو حس نقاشیهای منو خوب میفهمی

زن:میدونی آرزوم چیه؟

مرد :اینکه با اون عوضی باشی اینکه سوال نداره

زن:نه عزیزم  اصلا اینکه با تو باشم و به اون  فکر کنم  یه لذت آمیخته با نفرت

زن از جایش بلند میشود و فندکی را  که روی میز افتاده بر میدارد و سیگاری را روشن میکند و دوباره روی مبل میافتد

مرد: دودهای سیگار یک زن  وقتی احاطش میکنه  به مردی که روبروش نشسته حس عجیبی میده  گاهی دود چشمها و گاهی لبهای زن رو میپوشونه  و این به زن حسی از ابهام میده و هر چیز مبهمی برای یه مرد جذابه

مدتی سکوت برقرار میشود  از چشمان زن  آرام آرام اشک جاری میشود

زن:کاش قبل اینکه بکشیش یه بار فقط یه بار میتونستم  ....

مرد حرف زن را قطع میکند

مرد:ازم تشکر کن  چون  این آرزو  باعث میشه  لحظه ای رو هر روز تداعی کنی که اگه به وقوع  میپیوست انقدر برات  خواستنی نبود درست مثل خودمون من و تو و این همه شب 

مرد کاغذی را که رویش نقاشی میکشید را به کناری میاندازد و به زن در حالتی که سیگار میکشد  خیره میشود مدتی سکوت برقرار میشود

مرد: تو منو یاد خوک میندازی میدونی چرا؟

زن:کثافت

مرد:احمق نشو به این مسئله فکر کن کثافت خوک وجه بارزشه  اما تو یه  آدم  وسواسی هستی  و حداقل  ظاهرت شبیه خوک نیست

زن بلند میشود و پشت به مرد در حالتی که تلو تلو میخورد به طرف پنجره میرود و سیگارش را دود میکند

مرد:خوک  تنها حیوونیه که نمیتونه  آسمون رو ببینه  تو درست شبیه خوک هستی 

برای لحظه ای سکوت برقرار میشود و زن  در حالتی که انگار از کوره در رفته است به سرعت به طرف مبل حرکت میکند و لیوان مشروبی که روی میز است را با  ضربه ای پرتاب میکند لیوان مشروب میشکند

زن: میدونی چرا هر روز که ازم میپرسیدی کجایی و با اون بودم و به تو نمیگفتم میدونی چرا احساس شرم نمیکردم؟چون  لذت میبردم  وقتی میدیدم  با اون چشمایی که ملتمسانه میخوان بهشون دروغ بگی دورغ میگفتم و تو باور میکردی

صدای زنگ در شنیده میشود برای لحظه ای  در صحنه انگار که طوفان بر پا میشود باد شدیدی  می وزد و همه ی  اتاق را  بهم میریزد پیرمردی  در حالی  که  روی سرش باندی بسته شده  وارد خانه میشود و روی مبلی  خالی بین زن و مرد مینشیند

پیرمرد :بوی گند من  که اذیتتون نمیکنه نه ؟

زن متعجب و در حالی که به وضوح شاد به نظر میرسد  مرد را نگاه میکند و مرد دوباره کاغذی را بر میدارد اینبار شروع به نقاشی از پیرمرد  میکند پیرمرد یک اسپری سیاه رنگ را بیرون میآورد و آنرا روی کت و شلوار سفیدش خالی میکند

زن:چه بوی خوبی

پیرمرد:این اسپری از عصاره ی نعش یه خوک درست شده میدونستم که خوشت میاد

زن:عاشقشم خوک منو یاد یه جنگ در لجنزار میندازه یه نبرد تن به تن بین من و تو یادت هست؟

پیرمرد:عزیزم توی اون دنیا اولین کاری که میکنن حافظه ی ما رو پاک میکنن

زن:وااا پس منو چجوری یادت مونده

مرد:قسمت مربوط به تو ارزش پاک کردن نداره

زن رو به پیرمرد

زن:به حرفاش گوش نکن عزیزم اون همیشه به من و تو حسودی کرده

مرد: آره واقعا حسودی هم داره بیلیارد با یه طناب پوسیده

زن: عزیزم بهتر از بازی با یه بادوم زمینیه

مرد:آشغال

زن به وضوح پشتش را به مرد میکند

زن:عزیزم تو چجوری اومدی اینجا ؟ من که باورم نمیشه

مرد:دیدی گفتم که تو مثل خوک میمونی خوب معلومه از کجا اومده  درست از آسمون  تو نمیتونی بالای سرتو ببینی

پیرمرد:آره  سالی یه بار درست در لحظه ای که دو تا عاشق مست میکنن  آسمون سوراخ میشه اونوقت اگه مرده ها زرنگ باشن میتونن بپرن پایین

زن:عزیزم  همیشه به زرنگیت افتخار کردم

مرد:آدمهای احمق  فقط میتونن به زرنگیه دیگران افتخار کنن

زن به طرف  مرد میرود  و در کنار مرد میایستد و پیرمرد را که  به طرز متکبرانه ای با لباسی شیک سفید رنگ  روی مبل نشسته نشان میدهد

زن:تو رو خدا نگاش کن باورت میشه که اون هفتاد سالش باشه  انقدر جذابه که دوست دارم ...

مرد صحبتهای زن را قطع میکند

مرد:مردشور سلیقتو ببرن

زن:ببین تو همیشه حسود بودی 

زن دوباره در حالتی که از مستی تلوتلو میخورد  به طرف پیرمرد حرکت میکند و در کنارش میشیند

پیرمرد:عزیزم بوی گندم که اذیتت نمیکنه نه ؟

 مرد:یه  کفتار ا گه  بوی گند نده که بهش نمیگن کفتار لاش خور عوضی راحت باش

مرد  بلند میشود و از روی  میز بطری شراب  را بر میدارد و برای پیرمرد  میریزد اما جام پیرمرد لبریز از مایعی سیاه رنگ میشود

مرد:لبی تر کن پیرمرد

پیرمرد بی اعتنا به مرد  گلی رز را از جیبش بیرون میآورد و آنرا به زن میدهد

پیرمرد:تسلیت میگم دوسش داشتی  نه ؟

زن:اوو عزیزم بس کن هنوزم دوست دارم

زن گل را میگیرد و آن را روی قلبش میگذارد به پیرمرد لبخندی مصنوعی میزند پیرمرد بی اعتنا شانه اش را بالا میاندازد و به خودش افتخار میکند

پیرمرد : اما چرا دیر به دیر به ملاقاتم میآی  نمیگی تنهایی بین اون همه خاک و موریانه  چه  قدر تنهام ؟

زن لبخند ی مصنوعی به طرز مضحکی به  پیرمرد میزند و دوباره سیگاری  را روشن میکند

پیرمرد :عزیزم سیگار نکش  وقتی که بخوام برگردم  اون دنیا کتم بوی سیگار میگیره و اونوقت باید به هزار تا سوال جواب بدم که کجا بودم و با کی بودم و ...

زن عصبانی میشود

زن:بهتر ..میدونی من به چند تا سوال جواب میدادم وقتی بوی عطری رو که تو میزدی میدادم ؟سوالایی که همون نکبتی که جلوت نشسته ازم میکرد

مرد:دوروغ میگه اون همیشه بوی گند میداد من حاضر بودم یک ماه خونه نیاد و وقتیمیاد حداقل بوی لجن نده اما اون خوکه دیگه چی کار میشه کرد ببینم شما از یه خوک میپرسی که چرا بوی گند میدی؟

پیرمرد به فکر فرو میرود

پیرمرد:خوب بستگی داره

مرد :به چی؟

پیرمرد:به اینکه خوکش چه مزه ای باشه آخه من عاشق خوکم و وقتی که استیکه خوک رو میخورم دیگه به اینکه تو لجنا وول خورده فکر نمیکنم

مرد: گوشتش مثل زهر ماره

پیرمرد:ولی خوب خاصه من عاشق ادمای خاص هستم ولی یه چیزی

مرد:چی؟

پیرمرد:حقش نبود اونجوری منو میکشتی نعش من دو هفته روی زمین بود و هیچکس نفهمید حقش بود حداقل بعد کشتنم آبرومندانه دفنم میکردی

مرد:راستش قصدم همین بود اما اون عفریته مخالفت کرد گفت تو زیر خاک ممکنه احساس تنهایی کنی تازه گفت بدنت به موریانه حساسه

پیرمرد جامی  را که مملو از شراب سیاه است سر میکشد و رو به زن میکند

پیرمرد:عزیزم  تو همیشه به فکر من بودی 

زن باز هم لبخندی احمقانه و مصنوعی  به پیرمرد میزند

 

زن:حیوونی  کاش میتونستم بیام پیشت 

پیرمرد:اتفاقا منم واسه همین اینجام پیرمرد کلتی را از جیبش در میآورد و به زن میدهد 

زن شاد میشود و دستهایش را بهم میمالد

زن:عزیزم این مال منه مال خود خودم؟

پیرمرد :آره عزیزم مال خود خودت  توش یه فشنگ گذاشتم  فقط  درست به مغزت شلیک کن

مرد :مغز ؟ عزیزم بهش بگو که این عضوتو اهدا کردی آخه میدونی اون تو کارای خیر همیشه توی صف اوله

زن:عزیزم به حرفش توجه نکن  فقط باید بهم یاد  بدی که  ازش چجوری استفاده کنم

پیرمرد:نگران نباش  طرز استفادش سادست  ببینم تو که نمیترسی؟

زن:حتما شوخی میکنی میدونی چند بار قرص خوردم چند بار خودم رو حلق آویز کردم تا بیام پیشت اما هر بار این نکبت مانع شد

مرد عصبانی میشود و از روی میز بلند میشود

مرد :مثکه من مزاحم خلوت عاشقانه ی شما هستم نه ؟

پیرمرد :معلومه که هستی

مرد به طرف در حرکت میکند و کلاه و پاتویش را از روی چوب لباسی بر میدارد بعد تفنگی را که روی میز است در دستان زن قرار میدهد و از در خارج میشود

برقها خاموش میشود و تاریکی مطلق برقرار میشود

چند لحظه بعد صدای شلیک در سیاهی شنیده میشود

 

نوشته شده توسط صادق در پنجشنبه پنجم فروردین 1389 |
پله فاتح فیلمی در ژانر درام لباس است فیلمهایی به اصطلاح تاریخی مربوط به دوره فئودالی قرن نوزده فیلم شاید در جاهایی آدم را یاد تس اثر حاودانه ی پولانسکی می اندازد اما نه آنقدر تلخ است و نه میتوان انرا فیلمی شیرین دانست رنگ امید در فیلم جاری است و پله نماد حرکت است و رفتن و بریدن

پله فاتح فیلمیست که در آن اتفاق بزرگی نمی افتد چیزی به تاریخ سینما اضافه نمی شود اما در عین حال قواعد کلاسیک سینمایی نعل به نعل و به درستی اجرا میشود

به لحاظ میزانسن و ترکیب بندی تصویری پله فاتح فیلم فاخری است مناظر بکر اسکاندیناوی این امکان را فراهم کرده که کارگرردان کمپوزسیون تصویری شکوهمندی را خلق کند اکثرا قاب بندی به گونه ای است که به لحاظ فرم تصویری شاهد نوعی تعادل در عناصر درونی قاب هستیم اما گاهی هم این تعادل به شکل دراماتیکی تبدیل به عدم تعادل میشود مثلا در صحنه ای از فیلم قرار است شورش کارگران علیه ارباب را شاهد باشیم در اینجا شاهد هستیم که قاب کاملا به لحاظ عناصر تصویری در تعادل است اما این تعادل را عناصر انسانی قاب به عدم تعادل تبدیل کرده اند به طوری که در طرفی از قاب کارگران مزرعه با چگالی زیاد قرار میگیرند و در طرف دیگر قاب سرکارگر و مباشرش قرار میگیرند

پله فاتح به لحاظ شخصیت پردازی  شخصیتهایی قوی و جاندار خلق کرده  است اما بکرترین شخصیت فیلم  شاید اریک است کارگری ناراضی که اپیزود مربوط به آن هم از دیدنی ترین خرده داستانهای پله فاتح است او که نماد اعتراض و حرکت و هنر است و در نهایت به یک اسب مطیع استحاله میشود و وقتی توسط سرکارگر از خانه برده میشود پله است که انگار ادامه دهنده ی راه مریدش میشود

 به لحاظ پیرنگ هم فیلم را میتوان اپیزودیک دانست اما این اپیزودها از هم جدا نمی شوند بلکه در بطن اثر تنیده شده و همپوشانی دارند در دل پیرنگ اصلی که داستان پله و پدرش است ما شاهد خرده پیرنگهای زیادی هستیم که در بافت اصلی داستان گره میخورد مشکل این خرده پیرنگها این است که اکثرا خالی از خلاقیت است و پایان پیش بینی پذیری دارند اما نکته ی قابل توجه شان   اجرای درست  آنهاست نکته ی بعدی آن است که فیلم پله در عین اینکه خالی از جذابیت نیست اما لحن اثر هیجان انگیز و تحریک کننده نمی نمایاند فیلم خاطره ای را در ذهن نقش نمی بندد و شاید یک دلیل آن این است که به جای فرو رفتن در ورطه درام پردازی در واقع اثر سعی کرده است به یک نوع رئالیسم بومی دست پیدا کند و اگر آرمانگرایی را هم توصیف میکند در نمایش آن افراط نکند

نوشته شده توسط صادق در جمعه بیست و هشتم اسفند 1388 |
کمدی سیاه به معنی واقعی کلمه وقتی با رئالیسمی جادویی در می آمیزد حاصلش فیلمیست به نام هیچ و در اینجا هیچ یعنی همه چیز .

عبدالرضا کاهانی به طور قطع یک شاهکار در مدیوم سینمای ایران خلق کرده است.فضاسازی فیلم فوق العادست انگار که بر مهمان مامان مهرجویی سسی تلخ تلخ زده باشی و در حال خوردن غذایی تلخ قهقهه بزنی.

هیچ کس جز مهدی هاشمی را در نقش مردی پر خور و لش نمی توان تصور کرد او را نه میتوان دوست داشت و نه میتوان دوست نداشت همانقدر که او را یک لش مفت خور میدانی همانقدر هم او را مستحق دلسوزی میبینی .

شروع هیچ با عنوان بندی جالبی است که در عین سادگی حاوی پیام زیبایی است اسامی بازیگران بر صفحه ای سیاه نقش میبندد اما این اسامی به جای بالای صفحه در زیر صفحه و به گونه ای نا متعادل و در گوشه ای از کادر به نمایش در می ایند این عنوان بندی دراماتیک در واقع بسیار زیبا طبقه ای را که فیلم هیچ در مورد آنان حرف میزند توصیف میکند ادمهایی که له شده اند تحقیر شده اند در گوشه ای از این شهر جدا افتاده اند نه خوبند و نه بد اگر قدرت داشته باشند از لجن هم لجن تر میشوند و در عین حال روزگارشان تلخ است و تقدیرشان  تهی و هیچ .

فیلم انسان را در موقعیت نامتعادلی قرار میدهد برای لحظه ای به خود میآیی و متوجه میشوی داری به سیاه ترین لحظاتی در یک زندگی و به آدمهایش میخندی این موقعیت آنقدر ناب است که تو را در تناقضت حل میکند و جدا شدن از آن غیر ممکن میشود آدمهای فیلم کاریکاتور نیستند و البته کمتر به شخصیت هم تبدیل میشوند اما تیپهایی خلق شده که جرئیات رفتارشان کاملا فکر شده است عمه خانم با بازی مرضیه برومند یا تیپ بیک با آن هیکلش و رفتار لمپنیش آنقدر پر جزئیات است و میتوان در این فیلم فقط و فقط بازی این شخصیتها را دنبال کرد و از آن لذت برد

فیلم هیچ در سینمای ایران یک اتفاق است فیلم فضاهایی شبه اروتیک خلق کرده است که در سینمای پس از انقلاب و قبل انقلاب بی سابقه است(فضای اروتیک به مفهوم صحنه هایی  که در فیلمهای قبل انقلاب به هدف جذب گیشه پرداخت میشد نیست ) دختری که روی پای دختری دیگر دراز کشیده است یا زن و مردی که بچه ای را بیرون میاندازند تا همخوابگی کنند (ما را به این فکر میاندازد که ایا در سینمای ایران زن و شوهر مگر با هم میخوابیدند؟) یا در صحنه ای از فیلم مردها در حال تماشای فیلمی دارای صحنه های اروتیک هستند و ما فقط واکنش آنها را شاهد هستیم نوع لقمه گرفتن و خوردن و طرز حرکات انها کاملا فیلمی را که میبینند توصیف میکند در این فیلم شاید برای اولین بار در سینمای بعد انقلاب به روابط جنسی زن و مرد به شکلی صریح پرداخته میشود و مشکلات آن بررسی میشود مردها و زنها دیگر آدم آهنی نیستند و اتفاقا جامعه ای را شاهد هستیم که به لحاظ جنسی چندان سالم نیست انحراف مردان در این فیلم کاملا موکد میشود اما نگاه به زنان با اغماض و اکثرا قربانی معرفی میشوند

کاهانی به خوبی این قشر از جامعه را میشناسد مردها و زنان و جنس رابطه ی خصوصی انها را انقدر ملموس تصویر کرده که تو را در موقعیت آدمها غرق میکند هر شخصیت را بارها دیده ای و با ادمهایی طرفی که نقش خود را زندگی میکنند

فیلم هیچ فیلمی سیاه است این فیلم برای مردمی که تصویر کرده هیچ جای امیدی باقی نمی گذارد انگار ادمها ساخته شده اند تا رنج ببرند این نوع نگاه و جنس سینما راتا حدی در بیست شاهد بودیم اما این بار با نگاهی به مراتب رادیکال تر طرفیم ما میتواینم این نوع نگاه به جامعه را دوست داشته باشیم یا نه جنس نگاه مهرجویی در مهمان مامان را بپسندیم که آدمها در عین فقر و نداری شرافتمندند و امیدوار .به نظر نگارنده این بحث سلیقه و نوع نگاه ما به زندگی است اما انچه در این مقال اهمیت دارد ان است که کاهانی جنس نگاهش را هنرمندانه به تصویر کشیده است جایی از فیلم وجود ندارد که احساس کنی چیز اضافه ای وجود دارد کسی سخنرانی نمیکند و نگاه کارگردان به این قشر اصلا ترحم امیز نیست اتفاقا ما مردمی را میبینیم که چندان هم شریف نیستند به صرف فقر و نداری پاک و منزه نیستند و اتفاقا اگر قدرت و ثروت پیدا کنند اعمالشان بی رحمانه و قبیح است .

فیلم هیچ ریتم و ضرباهنگ مطلوبی ندارد شروع فیلم فوق العادست و بازی مهدی هاشمی آنقدر جذاب است که تا زمان زیادی بار فیلم را به دوش میکشد اما از جاهایی وقتی تو ایده ی فیلم را میفهمی و با شخصیتها اشنا میشوی فیلم نمیتواند ضرباهنگش را حفظ کند به خصوص که فیلم دو اپیزود دارد و در اپیزود دوم بدلیل انکه کارگردان هر انچه داشته رو کرده مقداری جذابیت فیلم با افت مواجه میشود پایان فیلم باید غیر منتظره و اندکی خرق عادت داشته باشد اما کاهانی موفق نشده بنایی را که ساخته تکمیل کند هر چند این بنا آنقدر زیبا کار شده که به راحتی میتوان خیلی از کاستیهای آن را حتی ندید

نکته جالب دیگر در هم امیختن دو عنصر کاملا متضاد به گونه ای هنرمندانه در این فیلم است روح فضای حاکم بر فیلم یادآور فیلمهای رئالیستی از جنس عیاری یا کارهایی از مهرجویی است اما کاهانی با در آمیختن عنصری کاملا غیر واقعی با این فضای واقع گرا در واقع یک امضای شخصی را در فیلم  نگاشته است فیلم با اتفاقی سورئال کاملا واقع گرا برخورد میکنند اتفاقی که در سینمای بونوئل یا در داستانهای کافکا شاهدش هستیم این گونه نگاه اولا بر جذابیت کار می افزاید لحن متناقضی به اثر میدهد که خود بر فضای کمیک کار به نوعی نقش مکمل دارد و از طرف دیگر از زهر شعاری فیلم کاسته میشود و از سینمای اخلاق گرایانه ای چون سینمای مجید مجیدی دور میشود فیلم هیچ فیلم عجیبی است اما این عجیب و غریب بودن را مثل فیلمی چون تنها دوبار زندگی میکنید نمی خواهد با پس و پیش کردن بی مورد اتفاقها به تماشاگر تحمیل کند اتفاقا فضای خلق شده در جهتی است که تماشاگر هم اتفاق غیر عادی را که در داستان میافتد به گونه ای عادی هضم میکند .

نکته ی قابل توجه دیگر فیلم انتخاب بازیگرانست  تقریبا همه سر جای خود هستند و به اصطلاح هیچ بازیگری خارج نمیزند به جز بازی استثنایی مهدی هاشمی و مرضیه برومند که یک سر و گردن بالاتر از بقیه هستند و بازیگر نقش عفت که اندکی عقبتر از بقیه نشان میدهد بقیه بازیگران یکدست هستند و این یکدستی مدیون کارگردانی خوب کاهانی است .

هیچ فیلمیست در باره هیچ ........... پس از دستش ندهید یا اگر دادید هیچ را از دست داده اید  

 

نوشته شده توسط صادق در پنجشنبه بیست و هفتم اسفند 1388 |
گروچو.... گروچوی بزرگ ........

امیر کاستاریکا را میپرستم چون وارث توست وودی آلن رو دوست دارم چون بتش تو هستی و فلینی بزرگ و کارناوال سورئالیستی اش را ستایش میکنم چون کارناوال آنارشیستی تو را در سوپ اردکی که پخته ای تداعی میکند

گروچو گروچوی بزرگ با اون سبیل گروچوئیت و با لبخند و سیگار برگت به ریش هر قدرتی میخندی و چه تلخ میخندی

گروچو مارکس عقلانیتی دارد که دیوانه شده سبیل و عینک و سیگارش روشنفکری را تداعی میکند اما او به مثابه روشنفکریست که دیوانه شده میمون بازی میکند کمرش را خم میکند و به این و ان لبخند میزند و هیزی او که هر زنی از هر طبقه ای و منصب و مقامی را در چنگ میبیند

دیوانه بازی گروچو قبل فوکوست و آنارشیسم اثار او زمانیست که هنوز نه تب پست مدرنیست است و نه مارکسیسم لینچ و بونوئل آنچنان خود را در آثار سورئال جلوه کرده است اما آثار برادران مارکس یه معنی واقعی کلمه سورئال است فضا به گونه است که اگر از جیب یکی از برادران فیلی در بیاید و آن فیل یک زرافه بزاید ما تعجب نمی کنیم و مگر سورئالیسم جز این است؟

برادران مارکس ساخته شده اند تا نظم را به بی نظمی تبدیل کنند اپرا تشریفات نظامی نظم یه کشتی یا یک مسابقه اسب دوانی چه فرقی میکند وقتی گروچو وسط تشریفات نظامی در فکر زدن مخ زن پولداریست که شوهرش سفیر است یا در کشتی با وراجی اش سر کاپیتان را میبرد و در مسابقه اسب دوانی یک کالسکه کتاب رمز میخرد تا بلیط شانسش ببرد وسط دادگاه نظامی لیوانی شیر سر میکشد و وقتی نظامی ها در حال برگزاری تشریفاتی برای ورود او به عنوان رئیس جمهور هستند گروچو در صف نوازندگان سوت میزند با آن ابروهایی که بی تفاوت بالا میروند و لبخند رندانه که هر نوع ثبات و نظم را به استهزا میگیرد

گروچو مارکس ......... گروچوی بزرگ فرزند دیگری که از نوع کمدی تو زاده شود یقینا تاثیری بزرگ را بر کمدی و سینما خواهد گذاشت و من منتظر دیدن فرزند دیگری از آن تو هستم

نوشته شده توسط صادق در سه شنبه بیست و پنجم اسفند 1388 |